تبليغاتX
شعر عاشقانه
ما را ز خیال تو چه پروای شراب استگر خمر بهشت است بریزید که بی دوستافسوس که شد دلبر و در دیده گریانبیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودمعشوق عیان می​گذرد بر تو ولیکنگل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دیدسبز است در و دشت بیا تا نگذاریمدر کنج دماغم مطلب جای نصیحتحافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب استهر شربت عذبم که دهی عین عذاب استتحریر خیال خط او نقش بر آب استزین سیل دمادم که در این منزل خواب استاغیار همی​بیند از آن بسته نقاب استدر آتش شوق از غم دل غرق گلاب استدست از سر آبی که جهان جمله سراب استکاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب استبس طور عجب لازم ایام شباب است
نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 18:2 | لینک ثابت |
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببستتا عاشقان به بوی نسیمش دهند جانشیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نوساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریختیا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خممطرب چه پرده ساخت که در پرده سماعحافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست راه هزار چاره گر از چار سو ببستبگشود نافه​ای و در آرزو ببستابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببستاین نقش​ها نگر که چه خوش در کدو ببستبا نعره​های قلقلش اندر گلو ببستبر اهل وجد و حال در های و هو ببستاحرام طوف کعبه دل بی وضو ببست
نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 18:2 | لینک ثابت |
صوفی بیا که آینه صافیست جام راراز درون پرده ز رندان مست پرسعنقا شکار کس نشود دام بازچیندر بزم دور یک دو قدح درکش و بروای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیشدر عیش نقد کوش که چون آبخور نماندما را بر آستان تو بس حق خدمت استحافظ مرید جام می است ای صبا برو تا بنگری صفای می لعل فام راکاین حال نیست زاهد عالی مقام راکان جا همیشه باد به دست است دام رایعنی طمع مدار وصال دوام راپیرانه سر مکن هنری ننگ و نام راآدم بهشت روضه دارالسلام راای خواجه بازبین به ترحم غلام راوز بنده بندگی برسان شیخ جام را
نوشته شده توسط شهریار در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 20:54 | لینک ثابت |
عشق يعني ريزش باران مهر
عشق يعني فتنه و افسون وسحر
عشق يعني ناله هاي بي صدا
عشق يعني رازهاي بر ملا
عشق يعني همنشيني با بهار
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني دل بريدن از همه
عشق يعني بيم و ترس و واهمه
عشق يعني کوله باري پر زغم
عشق يعني گاه افزون گاه کم
نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 16:26 | لینک ثابت |

۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

۝ بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند
نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 13:56 | لینک ثابت |
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 13:54 | لینک ثابت |
بر تو خوانم ز دفتر اخلاقهر که بخراشدت جگر به جفاکم مباش از درخت سایه فکناز صدف یاد دار نکته​ی حلم آیتی در وفا و در بخششهمچو کان کریم زر بخششهر که سنگت زند ثمر بخششهر که برد سرت گهر بخشش
نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 13:40 | لینک ثابت |
بیا ساقی آن می که حال آوردبه من ده که بس بی​دل افتاده​امبیا ساقی آن می که عکسش ز جامبده تا بگویم به آواز نیبیا ساقی آن کیمیای فتوحبده تا به رویت گشایند بازبده ساقی آن می کز او جام جمبه من ده که گردم به تایید جامدم از سیر این دیر دیرینه زنهمان منزل است این جهان خرابکجا رای پیران لشکرکششنه تنها شد ایوان و قصرش به بادهمان مرحله​ست این بیابان دوربده ساقی آن می که عکسش ز جامچه خوش گفت جمشید با تاج و گنجبیا ساقی آن آتش تابناکبه من ده که در کیش رندان مستبیا ساقی آن بکر مستور مستبه من ده که بدنام خواهم شدنبیا ساقی آن آب اندیشه​سوزبده تا روم بر فلک شیر گیربیا ساقی آن می که حور بهشتبده تا بخوری در آتش کنمبده ساقی آن می که شاهی دهدمی​ام ده مگر گردم از عیب پاکچو شد باغ روحانیان مسکنمشرابم ده و روی دولت ببینمن آنم که چون جام گیرم به دستبه مستی دم پادشاهی زنمبه مستی توان در اسرار سفت کرامت فزاید کمال آوردوز این هر دو بی​حاصل افتاده​امبه کیخسرو و جم فرستد پیامکه جمشید کی بود و کاووس کیکه با گنج قارون دهد عمر نوحدر کامرانی و عمر دراززند لاف بینایی اندر عدمچو جم آگه از سر عالم تمامصلایی به شاهان پیشینه زنکه دیده​ست ایوان افراسیابکجا شیده آن ترک خنجرکششکه کس دخمه نیزش ندارد به یادکه گم شد در او لشکر سلم و توربه کیخسرو و جم فرستد پیامکه یک جو نیرزد سرای سپنجکه زردشت می​جویدش زیر خاکچه آتش​پرست و چه دنیاپرستکه اندر خرابات دارد نشستخراب می و جام خواهم شدنکه گر شیر نوشد شود بیشه​سوزبه هم بر زنم دام این گرگ پیرعبیر ملایک در آن می سرشتمشام خرد تا ابد خوش کنمبه پاکی او دل گواهی دهدبر آرم به عشرت سری زین مغاکدر اینجا چرا تخته​بند تنمخرابم کن و گنج حکمت ببینببینم در آن آینه هر چه هستدم خسروی در گدایی زنمکه در بیخودی راز نتوان نهفت
نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 13:38 | لینک ثابت |
الا ای آهوی وحشی کجاییدو تنها و دو سرگردان دو بیکسبیا تا حال یکدیگر بدانیمکه می​بینم که این دشت مشوشکه خواهد شد بگویید ای رفیقانمگر خضر مبارک پی درآیدمگر وقت وفا پروردن آمدچنینم هست یاد از پیر داناکه روزی رهروی در سرزمینیکه ای سالک چه در انبانه داریجوابش داد گفتا دام دارمبگفتا چون به دست آری نشانشچو آن سرو روان شد کاروانیمده جام می و پای گل از دستلب سر چشمه​ای و طرف جویینیاز من چه وزن آرد بدین سازبه یاد رفتگان و دوستدارانچنان بیرحم زد تیغ جداییچو نالان آمدت آب روان پیشنکرد آن همدم دیرین مدارامگر خضر مبارک​پی تواندتو گوهر بین و از خر مهره بگذرچو من ماهی کلک آرم به تحریرروان را با خرد درهم سرشتمفرحبخشی در این ترکیب پیداستبیا وز نکهت این طیب امیدکه این نافه ز چین جیب حور استرفیقان قدر یکدیگر بدانیدمقالات نصیحت گو همین است مرا با توست چندین آشناییدد و دامت کمین از پیش و از پسمراد هم بجوییم ار توانیمچراگاهی ندارد خرم و خوشرفیق بیکسان یار غریبانز یمن همتش کاری گشایدکه فالم لا تذرنی فردا آمدفراموشم نشد، هرگز همانابه لطفش گفت رندی ره​نشینیبیا دامی بنه گر دانه داریولی سیمرغ می​باید شکارمکه از ما بی​نشان است آشیانشچو شاخ سرو می​کن دیده​بانیولی غافل مباش از دهر سرمستنم اشکی و با خود گفت و گوییکه خورشید غنی شد کیسه پردازموافق گرد با ابر بهارانکه گویی خود نبوده​ست آشناییمدد بخشش از آب دیده​ی خویشمسلمانان مسلمانان خدا راکه این تنها بدان تنها رساندز طرزی کآن نگردد شهره بگذرتو از نون والقلم می​پرس تفسیروز آن تخمی که حاصل بود کشتمکه نغز شعر و مغز جان اجزاستمشام جان معطر ساز جاویدنه آن آهو که از مردم نفور استچو معلوم است شرح از بر مخوانیدکه سنگ​انداز هجران در کمین است
نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 13:36 | لینک ثابت |
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب استتا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسدکشته چاه زنخدان توام کز هر طرفشهسوار من که مه آیینه دار روی اوستعکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رومن نخواهم کرد ترک لعل یار و جام میاندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زینآن که ناوک بر دل من زیر چشمی می​زندآب حیوانش ز منقار بلاغت می​چکد یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب استهر دلی از حلقه​ای در ذکر یارب یارب استصد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب استتاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب استدر هوای آن عرق تا هست هر روزش تب استزاهدان معذور داریدم که اینم مذهب استبا سلیمان چون برانم من که مورم مرکب استقوت جان حافظش در خنده زیر لب استزاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است
نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 13:32 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar